هشدار
زمانـــی اســـوه ملت تو بودی چه غمهایی که از امت زدودی
بسی در خطبه های آتشین ات امان از دشمن بعثی ربودی
تو عمری بوده ای یار بسیجی به پیری آتش کین را گشودی
چرا راضی نمودی دشمنان را تو که بر رکن دین بودی عمودی
بکن ای آشنا قدری تامل جفا بر خود چرا آخر نمودی
مگر اندیشه ای داری تو در سر که اندر فکر تشکیل جنودی
چرا احوال تو گشته دگرکون بسی غم بر دل ملت فزودی
تبه کردی همه پیشینه خود همه کردار خویشان را ستودی
هر آنچه کرده ای از حب دنیاست به تخت سلطنت گویا غنودی
نماز پیــروانت روز جمعه ترا خارج کند از دین بزودی
چرا انکار گشته ضرب سیلی مگر همسنگر آل سعودی
به قول آن رفیقان حضرتعالی مگر عالیجناب سرخپوش نبودی
همه یاران ز تو اندر شکفتند ز تو بس شادمان است بدیهودی
هواداران تو افراد مغرض به دشمن کرده اند گفت و شنودی
نوشتی نامه تندی به رهـــبر نبود در مطلعش حتی درودی
حسادت برده ای حتی به رهبر زیانها برده ای از این حسودی
تبری جو ز افـــعال بـــد خود به سوی قعقرا داری فرودی
تـقــلب و تـــــورم شـــد بــهانه خودت سر منشا هر نوع رکودی
ز قانون میرود مــجرم به زندان مکن گریه مقنن چون تو بودی
اگر فارغ شـــوی از حـــب دنیــا همان عبدی که لایق بر سجودی
ولی شیطان نفس ات قالب آمد یقین دان کمتر از سنگ و جمودی
بیا از حب و بغض خود رها شو تــرا از این عداوتها چه سودی
غریبـــــه در وطن جایی نـــدارد تو خود بر عزم این ملت شهودی
چــرا سدی شدی در راه امت به دریا متصل شو همچو رودی
مگر این گفته از روح خدا نیست که دنیا افت است بر هر عبودی
ز بهــــر حفظ ایــن اشرافیت بــود گذشتی از شرافت وه! چه جودی
بپا کردی چو این (طوفان) و آتش نخست آید به چشمان تو دودی
ادامه مطلب
